نه نیست مث من کِ!

Black like my heart⚫🌙

نه نیست مث من کِ!

Black like my heart⚫🌙

سلام 🍃
چند سال پیش ، یه وبلاگ داشتم که روزام رو با خیلیاتون در میون میزاشتم ، الان دوباره میخوام شروعش کنم ، و باهاتون شریک شم لحظه هام رو شاید که حالمون خوب شه!

آخرین مطالب

حال خراب حضرت پاییز مال من

شأن نزول سوره ی باران به نام تو

تنها نه من به مهر تو آذر به جان شدم

دلتنگی دقایق آبان به نام تو..

.

.

.

تولدم مبارک(:

دهم آبان

#بیست و یک سالگی🍁🍂

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
yasi yd

درسته..تنهایی آدمارو عوض میکنه. باید بگم خیلی وقته با کسی زیاد صحبت نمیکنم..راستش خبر جدیدی ندارم، حرف تازه ای ندارم. خوشمم نمیاد برای هم صحبت شدن با بقیه، حرفای قدیمی رو هی تکرار کنم. با خودم میخندم، گریه میکنم، بیرون میرم..حرفای دلمو هم نمیریزم توو خودم. چون همش با خودم درد و دل میکنم. شاید برای آدمای اطرافم، باور کردنِ اینکه خیلی وقته تنهام سخت باشه. برای خودمم سخته، چون تنهایی، بهم میگه دیگه نیستی و نبودنتو هی یادآوری میکنه. نبودن..نبودن کلمه ی دردناکیه، مخصوصا اگه در مورد تو باشه. نبودن خیلی از آدمارو زمین زده، حتا از من قوی تراشو. منم بدجور زمین خوردم، با اینکه دردم گرفت ولی باور کن دلم نمیخواد بلند شم، چون میدونم..میدونم اگه بلند شم، دیگه اون آدم سابق نیستم، چون دستی منو بلند کرده که دستِ تو نیست..

#دیگه_هیچی_مهم_نیست

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۴
yasi yd

از این جا

تا جایی که تویی

قدم نمی رسد 

دست دراز می کنم

چیزی می نوبسم

دریایی

دلی 

قابی

غمی

از بی نشان

تا نشانی که تویی

مرهم نمی رسد

در این جا و این دَم

رونقی نیست

عطشناک آنم

آن دَم نمی رسد...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۳
yasi yd
هوا سرد بود ، خیلی سرد ...
تو اتاقم نشسته بودم نگاهم افتاد به شیشه ی پنجره ...
پنجره رو باز کردم ، باد سرد میخورد تو صورتم حالم رو خوب میکرد .
بی هوا ، هواتو کردم :)
داشتم به این فکر میکردم که چقد دلتنگم ...
که چقد دلم برای خنده هات لک زده ...
نمیدونم چطوری شد که وقتی به شیشه نگاه کردم اسم تو رو نوشته بودم 💙
از اسمت قطره قطره اشک از پنجره میچکید 🙂
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۳
yasi yd

نَکه ضعیف  باشم

نَکه حالم بد باشه

نَکه اتفاقی افتاده باشه

نه!نه!هیچی

بد نشدم

حتی عوض نشدم

فقط دلم میخاد یه چیزایی یادم بمونه

مثه اون روز

مثه اون ساعت

میدونم قید هرچیزیو که بخام تو دنیا میتونم بزنم

#منو از چی میترسونی

یکی میگفت مغزم قطع و وصل میشه

#مغزم_قطعُ_وصل_میشه

#مغزم_قطعُ_وصل_میشه


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۷
yasi yd
نشسته بودم و پاهاق لختم رو از لبه ی بالکنی آویزون کرده بودم . یه پیرهن مردونه که آستیناش رو تو دستم مشت کرده بودم ، تنم رو گرم میکرد و صدای موزیک سرم رو .
آخرین شبی بود که میتونستم لذت تنهایی و آرامش تابستونیم رو حس کنم و بدون مزاحم با آسمون مهتابیم حرف بزنم . زیر لب میخوندم ...
" آهای خبردار، مستی یا هوشیار
خوابی یا بیدار
تو شب سیاه ، تو شب تاریک، از چپ و از راست، از دور و نزدیک ، یه نفر داره جار میزنه جار ... "
گوشیم روشن شد و اسمش نقش بست روی صفحه ش . با یه قلب کنار اسمش .
انگشتم رو میکشم سمت رنگ سبز . صداش کل آسمون رو پر میکنه .
- دختر کوچوولوی من چطوره؟
به ستاره ی خاص خودم چشم میدوزم : (خوبه ... ینی بد نی ! مثل هر شب آویزونه از ماه و ستاره ها و داره باز واسشون شعر میخونه)
- بعله ، بعله ! دارم میبینم اون پاهای لخه و عورشو ! حیا کن دختر ! بیا پایین تا نشونت بدم نصف شب لخت نشستن و بی اجازه بنده با ماه و ستاره ها خلوت کردن چه قدر مجازانش سنگینه !
پایین پاهامو نیگا کردم دیدم باز دیوونه شده از اون سر شهر با یه دسته گل ، کوبیده اومده زیر بالکنی خونه ...
دو دقیقه بعد من بودم و جیم زدن از خونه و نشستن ترک موتورش و گازشو گرفتن تا ته جاده ...
رسیدیم ته ش که موتور و نگه داشت و پیاده شد و با اخم نگام کرد . بعد به آسمون نگا کرد .
گفتم : ( خب دلم میخواس حرف بزنم ... نبودی ! جز تو و آسمون که کسی رو ندارم دیگه ...)
اخم کرد : تو گفتی میخوای حرف بزنی و من نبودم ؟!
هیچی نگفتم ... نگفتم !
نگفتم که دلم میخواس تو بیای و بگی چرا حرف نمیزنی ...
نشستم زمین و تکیه دادم به موتورش . نشست کنارم و کوله ش رو گذاشت بینمون . زل زدیم به ماه . انگاری که هرکدوممون ، اون یکی رو توی ماه میبینه .
سیگارش رو دراورد و روشن کرد . وقتایی که خودش فقط میکشید و به من نمیداد ینی ازم دلخور بود .
سکوتش بیشتر عصبیم میکرد . فهمید ! دست برد توی کوله ش و یه کیسه دراورد و گذاشتش توی بغلم .
نیگا کردم ، دیدم نارنگیه ! کلی نارنگی !
خندید . گفت : پاییزت مبارک بهار نارنج ...
نگاش کردم و گفتم ( دیوونه ای دیگه ، بهار نارنج چه ربطی به قضیه داره !؟ )
گفت بعدا میفهمی ... بعد یه یدونه نارنگی تپل مپل برداشت و گذاشت کف دستم ، براش پوست کندم و دونه دونه دادم بهش . تموم که شد گف اون بالا داشتی چی میخوندی واسه ماه ؟ میخوام واسم بخونیش ! نگاش کردم ...
" توی کوچه ها یه نسیم رفته پی ولگردی
توی باغچه ها پاییز اومده پی نامردی
توی آسمون ماه و دق میده ، ماه و دق میده، درد بی دردی ... پاییز اومده،پاییز اومده ، پی نامردی ...

پاییزتون مبارک(:🍁🍂
#الناز_عطائی
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۵
yasi yd

حالم را کرده ام، حالِ حالایم را. هیچ کاری نمی کنم در طول روز .مدام دور اتاق قدم میزنم. خودم را هم دیوانه کرده ام.نه خواندن آرامم می کند،نه نوشتن و دیدن.احساس می کنم با انجام هر کاری به چیزی خیانت می کنم.تا نزدیکی های صبح بیدارم.انگار خوابیدن،چطور خوابیدن را فراموش کرده ام.روزها کار خاصی انجام نمی دهم،شب ها هم شده ام یک هیچ که نمی داند چرا می هیچد...(:



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۰
yasi yd

.من زنانگی هایم را نمی خواهم !

من موهای بلندم را نمی خواهم !

من لاک های رنگارنگم را دوست ندارم اصلا !

من از اندام باریک و ظریف بیزارم !

حالم بهم می خورد از این بغضهای دخترانه لعنتی...

از این اشک های دم مشک...

من متنفرم از نجابتی که درد تزریق می کند 

به جانم !

من دلگیرم !

از چشمهایی که دزدیده می شوند

 از این و آن...

از دستهایی که توی دستهای هیچ مردی آرامش نمی گیرند...

من از این دل صاحب مرده ای که کرکره اش را کشیده پایین،

دقیقا باید به چه کسی شکایت کنم؟

من از من بیزارم !

بیزار...

دلم یک کمی مردانگی می خواهد...

یک مردانگی که نیمه شب بکشاندت توی خیابان !

درست وقتی تنهایی !

دلم یک مردانگی می خواهد

 که بشود با آن سیگار پشت سیگار را توجیه کرد...

یکجوری که دلتنگی هایت را دود کنی،برود !

دلم یک مردانگی می خواهد که وقتی له می شوم،

وقتی غرورم خرد خاکشیر می شود،

کز نکنم گوشه ی تخت و با مظلومیتم حال آدم را بهم بزنم...

دلم یک مردانگی می خواهد 

که با همان لباس راحتی بنشینم

 پشت فرمان و دیوانه وار برانم سمت خانه باعث و بانی این درد کشیدن !

دلم می خواهد بی ملاحظه تمام غصه هایم را خالی کنم روی سرش !

اصلا بخوابانم زیر گوشش... من دروغگویی خوبی نیستم !

یعنی نمی توانم باشم اصلا !

من زنانگی هایم را می خواهم !

دوستشان دارم !

موهایم را که شانه می کنم،

با ذوق وجب می کنم 

فاصله شان را تا گودی کمرم...

من لاک هایم را دوست دارم !

 روزهایم را رنگی می کنند،شاد می کنند !

اندامم یادآوری می کند 

که چقدر زنم و زیر این ظاهر استخوانی چقدر مقاومم !

 من عادت کرده ام به بغضهایم،

به دل نازکم،

به اشکهایی که بی اجازه و با اجازه روانند !

دروغ گفتم !

من حالا حالاها بدهکارم به این نجابتی که خودم دقیقا حد و اندازه اش را می دانم !

من احترام قایلم برای دستهایی که بی تجربه اند !

من قدر دلم را می دانم !

من زنانگی هایم را دوست دارم...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۵
yasi yd

دلم عجیب رفتن میخواهد،

رفتن از میان خاطراتی که مرا تا 

حد مرگ به نابودی کشانده است.

دلم میخواهد بروم،دور شوم از 

خاطراتی که تو رفته ای و مرا

میان آن ها جا گذاشته ای.

دلم عجیب رفتن میخواهد و

من هم یک روز به تمام نرفتن ها 

پایان خواهم داد.

#محمدپرتو


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۳
yasi yd

زدم بیرون از خونه نمیخاستم دیگِ چیزی بشنوم بعد اون ماجرا فقط میخاستم فرار کنم
تنها جایی که میموند برام خونه یِ پیرزن بود گرچه آرامشی اونجا نبود ولی لااقل تهمت و دروغ نبود
نگاهم به پیرزن بود با اینکه 60سالش شده بودم اما به اندازه 100سال پیر شده...
دلم به حالش سوخت

 دلم به حالم سوخت!
 خونه ی پیرزنه هیچ وقت همه چیز آروم نیست,حتا وقتی خیلی آروم بنظر میرسه...!
حتی وقتی نیست میتونی حسش کنی,جای جای خونه خبر از وجودِ شومش میده با یادگاری هایی که گذاشته مگه میشه حسش نکنی(:
ازپنجره های شکسته بگیر تا کابینتای خالی از ظرف و کمدهای مهر وموم شدع!

سایشو از پشت پنجره دیدم
قد درازه یِ مفنگی برگشته,از چهرش معلوم بود  بدجوری  خماره! دنبال یه چیز قیمتی میگشت که موادشو جور کنه

کابینتو زیر رو کرد چیزی نبود دیگِ یا بهتره بگم چیزی نزاشته بود!
پیرزن داشت نفرین میکرد و  مرگه تنها پسرشو از  خدا میخاست اما با این  حالم از تهه قلبش نمیخاست!
قد درازه یِ مُفنگی رفت سراغ پیرزن

سرش  داد زد و ازش پول خاست...! پیرزن چیزی نداشت جز یه سیل اشک
قد درازه مفنگی راهشو گرفت و رفت سمت حیاط پشتی
صدایِ مرغ پیرزن بلند شد پیرزن دووید تو حیاط خلوت...آخه مرغشو خیلی  دوس داشت اما  مگه دوس داشتن برا قد درازه مفنگی مفهمومی داشت!تهه همه چیو مواد میدید! مرغو از پنج  تا جوجش جدا کرد و از دیوار پرید و رفت
 پیرزن با نگاهش کع رنگ غم گرفته بود زل زد به یه گوشه  گفت گناه من چی بود!
 دست یخ زدمو تو دستای گرمش گذاشتم
گفتم:
پیرزن ! گناه من چی بود??
گناه این جوجه ها چی بود??
گناه مرغ چی بود??


ما بی گناه مجازات میشیم
پیرزن لباس مشکیتو بپوس ما سیاه پوش زندگیِ مُردمونیم!


  

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۶
yasi yd